پنجشنبه 8 آذر1386
بهانههاي پسرانه
ده تا از بهترين بهانههای دوست پسرها برای خلاص شدن از دست دوست دخترها و معنی واقعی اونها!
1- تو برای من مثل خواهر میمونی! (يعنی:خيلی زشتی!)
2- فاصله سنيمون کمی زياده. (يعنی:خيلی زشتی!)
3- من به تو علاقه به «اونصورت» ندارم. (يعنی:خيلی زشتی!)
4- من الان توی موقعيت بدی از زندگيم هستم. (يعنی:خيلی زشتی!)
5- دوست دختر دارم. (يعنی:خيلی زشتی!)
6- من با خانمهای همکارم بيرون نمیرم. (يعنی:خيلی زشتی!)
7- تقصير تو نيست، تقصير منه! (يعنی:خيلی زشتی!)
8- من الان توجهم به کارمه! (يعنی:خيلی زشتی!)
9- من تصميم گرفتم مجرد بمونم. (يعنی:خيلی زشتی!)
10- بهتره فقط با هم دوست معمولی باشيم (يعنی: بطور وحشتناکی زشتی!!!!)
چهارشنبه 9 آبان1386
درس زندگي
سلام . امروز يه مطلب طنز قشنگ براتون آماده كردم . چندتا درسه كه اگه شما هم تو زندگيتون رعايت كنيد حتما موفق ميشيد به خواسته هاتون برسيد
درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن
نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه
درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد
نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی
درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی
نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی
درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟
نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد
درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ............ ....! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!
نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد
چهارشنبه 2 آبان1386
چرا حلقه بايد در انگشت چهارم قرار گيرد?
دوشنبه 23 مهر1386
خصوصيات اقا پسر ها و دختر خانم ها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...
خصوصيات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...
سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختی!)
سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد!
سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن!
سن ۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم مي شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)
سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش مي شن! ... آخ آخ! آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابی گوش ميدن!
سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده!
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن!)
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن!
سن ۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز مي شن! (ديدشون عوض ميشه!)
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت!
سن ۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست!
سن ۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم!!!
خصوصيات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزایی که نرسيديم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی!!
دوشنبه 23 مهر1386
پدر ومادر آزاري
1- علم ثابت کرده که غذا رو بمالی به صورتت خوشمزه تر می شه
۲ـ خودتو خسته نکن که فرق آره و نه را یاد بگیری
۳ـ همیشه دو تا شیرینی بردار با هر دستت یکی
۴ـ سینه خیز برو تو جاهای تنگ و تاریک که دست مامان بهت نرسه
۵ ـ اون لیوان پلاستیکی که سرش چند تا سوراخ داره می دونی اسمش چیه : آب پاش
۶ ـ مداد شمعی هاتو گاز بزن نترس گلم اونا به هیچ وجه سمی نیستند
۷ ـ اگه گفتی کاغذ توالت چند متره ؟
۸ ـ می تونی واسه خوابیدنت شرط بذاری مثل اینکه همه جک و جونورات باهات بیان تو رختخواب
۹ ـ یاد بگیر در توالت و از تو قفل کنی و جیغ بزنی
۱۰ ـ شب که می خوای بخوابی وانمود کن که ترسیدی مامان و مجبور کن تا گوشه کنار اتاقت و بگرده تا هیولا را پیدا کنه وقتی همه جا رو گشت و رفت بیرون پنج دقیقه صبر کن دوباره جیغ بکش تا بیاد همه جا رو بگرده
۱۲ ـ یاد بگیر در یخچال و خودت باز کنی نمی دونی انداختن تخم مرغ روی زمین چه کیفی داره
۱۳ ـ آرد + آب = ماکارونی
۱۴ ـ برو جلوی میز توالت مامان و رنگهای قشنگو روی خودت امتحان کن خیلی قشنگ میشی
۱۵ ـ وقتی در حال کار خرابی هستی مامان می پرسه چه کار میکنی؟ بگو هیچی مامان جونم
۱۶ ـ وقتی با مامان میری رستوران همه ظرفها رو بنداز زمین
۱۷ ـ مامان عاشق نقاشی های تست دیوارهای اتاقشو.......
۱۸ ـ وقتی مامان جاروبرقی رو روشن میکنه از ترس جیغ بکش
۱۹ ـ وقتی مامان بند کفشتو می بنده هی لگد بزن دفعه دیگه کفش بی بند برات می خره
۲۰ ـ وقتی با مامان میری مهمونی برو سراغ چیزای شکستنی
یکشنبه 22 مهر1386
طرز ترک دادن شوهر سيگاري
طرز ترک دادن شوهر سيگاري 100 درصد عملي :
از زبان خانومي که شوهرشو ترک داده : من بعد از خوندن صحبتهاي معاون سلامت تصميم به وادار كردن شوهرم به ترك سيگار كردم و بسرعت برگه اي برداشتم و مطالب زير رو در اون نوشتم و به در يخچال چسبوندم.
از امروز تصميم گرفتم تو رو به ترك سيگار وادار كنم و به همين خاطر قوانين زير از همين الآن در خانه لازم الاجرا مي باشد:
- قانون شماره 1: هر روزي كه لباسهات بوي سيگار بده به يكي از مجازاتهاي زير (البته به انتخاب خودت) محكوم مي شوي:
1- شستن ظرفهاي ناهار و شام
2- خوردن هفت هشت ضربه ملاقه به سرت
3- دعوت مامانم اينا و داداشم اينا براي صرف ناهار(كه به احتمال 99 درصد براي صرف شام هم مي مونند!)
تبصره: البته مورد شماره 1 انحرافيه و نمي توني اون رو انتخاب كني، چون تو اين كار رو نه به عنوان مجازات بلكه به اين خاطر كه وظيفه ات است هر روز انجام مي دي!!
- قانون شماره 2: اگه توي جيبت كبريت يا سيگار پيدا كنم، يكي از چهار عمل زير رو باز هم به انتخاب خودت عملي مي كنم:
1- قهر مي كنم مي رم خونه مامانم اينا و بعد ده روز و پس از يه عالمه منت كشي برمي گردم خونه.
2- يك گردنبند، دستبند، النگو و يا يك مورد مشابه اينا به انتخاب خودم بايد برام بخري!!
3- خودت بگو با ملاقه بزنم يا كفگير؟!
4- با همون كبريت و به كمك مقداري مواد آتش زا تنبيهت مي كنم.
تبصره: خودت مي دوني من از اين سوسول بازيها خوشم نمي آد پس گزينه اول منتفيه، ديگه هم حوصله زدن با ملاقه تو سرت رو ندارم، چون همه ملاقه ها و كفگيرام كج و كنجول شدن و ديگه حيفم مي آد وسايل آشپزخونه رو خراب كنم، گزينه آخري هم وجداني خيلي خشونت داره و به علت اين كه بچه مون هفت سالشه و ديدن اين صحنه ها براي بچه هاي زير 12 سال مناسب نيست اين گزينه رو هم نمي توني انتخاب كني، پس فقط مي مونه گزينه دوم ...!!
- قانون شماره 3: در صورتي كه يقين حاصل كنم سيگار رو ترك كردي، مي توني يكي از موارد زير رو به عنوان جايزه انتخاب كني:
1- به مدت 24 ساعت از شستن ظرف، لباس و... هرگونه انجام كار در خانه معاف باشي.
2- به عنوان تلافي اين چند سال و چند هزار ضربه ملاقه، تو هم يك بار با ملاقه بزني تو سرم!
تبصره: گزينه اول الكيه و نمي توني انتخابش كني، چون مي ترسم بد عادت بشي و تنبل و تن پرور بار بيآي!!
اگه هم جرأت داري گزينه دوم رو انتخاب كن!!
"با تشكر، همسر مهربان و دلسوزت"
- بازم همون خانومه: شوهرم بعد يك هفته به اين نتيجه رسيد به نفعشه سيگار رو ترك كنه! (چون با سر بانداژ شده بايد از خونه بيرون مي رفت و جيبش شده بود پر چک برگشتي)
يك كلمه حرف جدي: جالبه بدونيد طي اين چند دقيقه اي كه شما اين مطلب رو مي خونديد ? نفر در كشورمون به خاطر مصرف سيگار و عوارضش فوت كردند... چون بنا به گفته معاون سلامت وزارت بهداشت متأسفانه در هر دو دقيقه و نيم، يك ايراني بر اثر مصرف سيگار و عوارضش فوت مي كند
یکشنبه 22 مهر1386
شرایط و ویژگی های بچه مثبت(طنز)
بچه مثبت قد متوسطي دارد با چشم هاي قهوه اي ( در مواردي چشم روشن هم ديديه شده است )
بچه مثبت فرق باز نمي کند ، ژل نمي زند ، هيچ وقت مدل تيفوسي و تن تني و ... را روي کله اش امتحان نکرده است . موهايش را به يک طرف سرش شانه مي کند و مي خواباند .
بچه مثبت اگر کوسه نباشد ريش دارد ، اگر اهل ريش زدن باشد عمرآ ريش تنها يا خط ريش باريک يا پازلقي بلند را امتحان نکرده است .
بچه مثبت پيراهن پارچه اي ساده مي پوشد ، گاهي چهارخانه و راه راه ، گاهي وقتها که غلظت آلاينده خلافش بالا بزند آستين کوتاه هم مي پوشد .
در بيشتر موارد شلوار پارچه اي راسته مي پوشد ، گاهي کتان و در موارد بسيار معدودي شلوار جين . او تا حالا شلوار هفت هشت جيب نپوشيده .
کفش هاي بچه مثبت از همين کفش هاي چرمي مردانه است ، گاهي هم کفش ورزشي مي پوشد ، اما نه در رنگ هاي اجق وجق .
کمربند مي بندد و ساعت بند چرمي .
بچه مثبت کتاب مي خواند . هفته اي يکي دوتا هم نشريه مي خرد . گاهي وقتها شعر مي گويد يا داستان مي نويسد .
بچه مثبت خلاف نيست . پايش را از محله بيرون نمي گذارد . پاتوقش نه زير چراغ برق است ، نه سالن بدن سازي ، نه کافي نت . خيلي که دست از پا خطا کند مي رود کتابخانه يا ويدئو کلوپ .
کسي به بچه مثبت سيگار تعارف نمي کند ، پيشنهادهاي اين چنيني را هم رد مي کند . علي الاصول اهل خلاف ملاف نيست .
بچه مثبت گاهي عاشق مي شود . عاشق دختر دايي يا دختر خاله اش . از همان اول هم به ازدواج فکر مي کند . بلد نيست نامه عاشقانه بنويسد ، بنابراين از شعر زياد استفاده مي کند .
معدل بچه مثبت الف است . جزوه هايش مرتب و هميشه توي کلاس رديف اول مي نشيند . بچه مثبت فکر مي کند دودره يعني اتاقي که دو تا در داشته باشد !
یکشنبه 22 مهر1386
روش های درس خواندن دختر پسرها (طنز باحال)
دخترها:
بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند
بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ...
يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند.
و اما پسر ها:
يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ...
يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند
و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه
حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون.
همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي
دوشنبه 9 مهر1386
مدل های بله گفتن خانمها سر سفره عقد
تاحالا به نوع بله گفتن خانومها سر سفره عقد دقت کردین؟ بسته به گرایش یا علاقه هر کسی یه جور بله میگه . مثلا:
عروس عادی : با اجازه بزرگترها بله
عروس لوس: بع..........له...
عروس زیادی مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دایی جون، عمه جون،...، زن عمو ، ... (این عروس خانوم آخر هم یادش میره بگه بله !)
عروس خارج رفته: با پرمیشن گریت ترهای فمیلی ... آ یس
عروس خجالتی: اوهوم
عروس پاچه ورمالیده: به کوری چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فامیل این بزغاله (اشاره به داماد) آره....
عروس رشتی: اووو اگر اهالی محل موافقند بنده مخالفتی ندارم
عروس هنرمند: با اجازه تمامی اساتیدم، استاد رخشان بنی اعتماد، استاد مسعود کیمیایی، ...، اساتید برجسته تاتر، استاد رفیعی، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجی ، شیر علی قصاب هنرمند،... آری
عروس زیادی مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین ... اعوذ با... منم شیطان رجیم یس و القرآن الحکیم .... الی آخر .... ( و در آخر ) نعم
عروس فمنیست: یعنی چی؟! چه معنی داره همش ما بگیم بله ... چقدر زن باید تو سری خور باشه چرا همش از ما سؤال میپرسن ! ... یه بار هم از این مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسین ... فقط باید زد تو سرشون و بهشون گفت همینه که هست میخوای بخواه نمیخوای هم.....
سه شنبه 3 مهر1386
عشق +2 (قسمت دوم)
نمی دونستم کجای این راهی که داشتم می رفتم ,اشتباه شده بود , اصلا آیا من اشتباه کرده بودم . فکرم من بدجور در هم پیچیده بود. باید به بهار پشت می کردم یا میترا را که بخاطر من عوض شده بود رها کنم . زنگ زدم به میترا و قرار اون شب عقب انداختم و به دروغ گفتم که یکی از بستگان پدرم فوت شده , یعنی کار دیگه ای نمی تونستم بکنم . اون شب به یه پارک جنگلی (کوهسار) رفتم . با خودم تا صبح کلنجار می رفتم که باید چه کاری انجام بدم... بلاخره تصمیم گرفتم برم به بهار همه چیز بگم .. و ازش بخوام که خودش از زندگی من بیرون بکشه , حتی به قیمت از دست دادن ماشین پراید من . ساعت 7-8 بود که برگشتم خونه , نفهمیدم چطور خوابم برد , اما وقتی چشمام باز کردم دیدم ساعت 4 بعد از ظهر است . تلفن برداشتم و به بهار زنگ زدم . با او ساعت 9 توی همون کافی شاپ قرار گذاشتیم.بهار به همون لبخندی که همیشه گوشه لبش بود با یه شاخه گل سرخ اومد و رو بروی من نشست . من باید همه چیز به بهار می گفتم و شروع به گفتن کردم , بر خلاف حدس من بهار ناراحت نشد ولی برقی در چشمهای او ظاهر شد که من نفهمیدم از کجا و برای چه آمده ... . بهار گفت در صورتی که میترا را ببیند و با او صحبت کند , سعی می کند همه چیز را فراموش کند. من دیگر وقعا از خوشحالی نمی دانستم که باید چه کار کنم . سریع قبول کردم غافل از اینک روزگار چه خواب شومی برای من دیده است . پیش میترا رفتم و به او گفتم که بخاطر او قید چه پول و آینده ای را زدم تا در کنارش باشم و از او خواستم برویم و برای آخرین بار من و اولین و آخرین بار میترا , بهار را ببینیم . میترا با اینکه دلش با رفتن نبود با اصرار زیاد من قبول کرد که بیاد و بهار ببینه.
برای فردای اون روز با بهار قرار گذاشتیم و تقریبا ساعت سه بود که رسیدیم اون جا . نمی دانم , ولی بهار ناراحت که نبود , هیچ , خوشحالم بود . بعد از روبوسی با میترا او را به یک قهوه دعوت کرد و از من خواست تا چند دقیقه ای آنها را تنها بگذارم . نمی دانم برای چی ولی قبول کردم . به داخل ماشین رفتم و نا خدا گاه فکر های خوب سراغم آمد . فکر یه زندگی دو نفره با میترا , ساده , اما پر از محبت و عشق , فکر جاده عباس آباد شمال در حالی که میترا بغلم نشسته , یاد بچه من و میترا ... نمی دانم چقدر گذشت , که میترا در ماشین باز کرد و داخل ماشین نشست و بهار سرش را از پنجره داخل کرد و داشت خدا حافظی می کرد که حرفش رو بریدم گفتم چی شد ؟ گفت از میترا بپرس و رفت . ماشین روشن کردم و راه افتادم و به خیال خوش خودم به میترا گفتم همه چی تموم شد که گفت : تازه همه چی شروع شده , گفتم یعنی چی ؟ گفت : من و بهار بعد از یک ماه یک نفرمون بخاطر خوشبختی تو کنار می کشیم .... . من مونده بودم چی بگم , این حرف هایی که میترا می زد واقعیت داشت یا نه ؟ اگه واقعیت داشت , خوب بود یا نه ... . واقعا نمی دانستم باید چه کاری انجام بدهم .
خلاف تصور من که حدس می زدم در این صورت هر دوی آنها به من محبت بیشتری می کنند اما این طور نشد . بهار خیلی کم زنگ می زد و میترا رابطه اش با من داشت سرد می شد , و من نمی توانستم کاری انجام دهم و این رنج بزرگی برای من بود . شمارش معکوس آغاز شده بود و من بی تاب که ببینم می توانم با میترا باشم یا علا رغم میل باطنی با بهار , وقعا چرا روزگار این کار با من می کرد . تقریبا روز های آخر ماه بود و من بی تاب تر از همیشه که تلفن زنگ زد , بهار پشت تلفن صحبت می کرد و به من گفت به آدرسی که می دهد بروم . شب شد به آن آدرس رفتم , آدرس یک تالار بود . آیا من درست می دیدم , بهار در کنار یک پسر بود , نمی دانستم باید چه کاری انجام بدهم , ناگهان نگاه بهار به من افتاد , چند ثانیه ای در چشمهای هم نگاه می کردیم , تمام خاطراتم با بهار در یک چشم به هم زدن از روبرویم رد شد . ناراحت بودم و با خود می گفتم آیا این همان بهاری است که قرار بود خودش را بکشد , این همان انسانی است که بی من می مرد... در همین حال بودم که تلفن زنگ خورد , میترا بود... می دانست من در تالار هستم , به من آدرس پارکی را داد و مرا به آنجا دعوت کرد. دیگر جایی برای غم خوردن نداشتم . میترا را بدون هیچ دروغ و حیله و یا به قیمت کشتن کسی به دست آورده بودم . در راه فقط به خوبی و خوشحالی فکر می کردم و چه زیبا بود ای افکار کودکانه من .
به نزدیکی های پارک رسیدم , چیزی در وجود من , مرا ناراحت کرده بود که , علت آن را نمی دانستم . داخل پارک رفتم , اما از میترا خبری نبود . من بدنبال یک دختر چادری و نجیب می گشتم که , یکی از پشت سر بروی شانه ام زد و گفت مراسم خوش گذشت , برگشتم , آیا من درست می دیدم , این میترا بود که بهمراه یه پسر کنار من ایستاده بود.... بدجور شوکه شده بودم... درست مثل روز اولی شده بود که دیدمش , یه مانتو که... وای خدای من...چرا یکدفعه اینجوری شد...هنوز شوکه بودم که میترا گفت تو اگه من دوست داشتی به مراسم بهار نمی رفتی... و بعد به من گفت که با کامران خوشبخت میشه و اون مثل من نیست... هنوز شوکه بودم که چطور تو یک ساعت اینطوری شد... وقعا کجای کار من اشتباه بود؟ میترا در حالی که دستانش در دستان کمران بود گفت اگه بخوای مزاحممون بشی , هر چی دیدی از چشم خودت دیدی...سرگیجه عجیبی تمام وجود مرا گرفته بود... آیا اینها که در کمتر از یک ساعت گذشت راست بود... تازه فهمیده بودم برق چشمان بهار برای چه بوده , تیپ عوض کردن میترا از سر هوس بود و نه عشق و دوست داشتن... تلو تلو می خوردم و بسوی ماشین حرکت می کردم... تازه یاد حرف داش مجید افتادم که می گفت : "عشق واسه بچه گربه هاست , سامان خر نشو " اما چرا من این انقدر دیر فهمیدم.... نمی دانستم که باید بخندم یا باید گریه کنم.... اما بهتر شد گول دوتا افریطه پست نخوردم و بخودم قول دادم تا در خانواده دیگر صحبت ازدواج نشد , غلط کنم از این حرف ها بزنم ,اون روزها برای من خیلی سخت بود , اما گذشت , هنوز که یاد اون شب شوم می افتم تمام وجودم می لرزه و مو بتنم سیخ میشه, این از بدی روزگار که اول امتحان می گیره و بعد درس می ده , سخت بود ام گذشت, نمی دانم چی شد که یاد این صحبت دکتر علی شریعتی افتادم که می گفت :
" کسی را که دوستش می دارید شما را دوست نمی دارد...کسی که شما را دوست می دارد شما او را دوست نمی دارید...کسی که شما دوستش می دارید و او نیز شما را دوست می دارد , به رسم و آئین روزگار هرگز به هم نمی رسند و این رنج است "
حالا ما به همه گفتیم ما اونا رو ول کردیم... شما هم بگید سامان ول کرده... آره خوبیت نداره....
چهارشنبه 28 شهریور1386
عشق+2(1)
من ترم دوم انشگاه داشتم کامپیوتر می خوندم . علاقه زیادی هم به دختر بازی و اینجور صحبت ها نداشتم بقول داش مجید عشق برای لیلی و مجنون تو قصه هاست و وجود خارجی نداره یا عشق ماله بچه گربه هاست و...
چون محل زندگی ما به دانشگاه دور بود و کرایه های ماشین ها هم گرون و اگر می خواستم با اتوبوس برم 3 تا 4 ساعت تو راه بودم تصمیم گرفتم یه ماشین بگیرم و روزهایی که دانشگاه نمیرم یه ساعت بیکاری دارم برم توی آزانس توی شهرک فجر پیش فامیلمون که اونجا است روزی چند تا تریپ برم تا سر ماه بتونم قسط ماشین که پراید بود رو بدم .دوسه هفته همینطوری گذشت و من هم اندازه قسط رو در آورده بودم در همین اوضاع احوال یه روز که داشتم بر می گشتم خونه بی هوا و اصلا نفهمیدم چی شد که چشمام به یه دختری افتاد .
دختری که مانند همه دختر های این دوره و زمونه یه تیپ بدن نما زده بود و من هم یکم نگاه کردم و راهم کشیدم و رفتم ولی چند روز بعد دو باره او رو دیدم با همون قیا فه بود ولی من اینبار حال غریبی به من دست داد منظورم اینه که روحیه ام یبجوری شد حالم عوض شد دست خودم نبود تا صبح خوابم نبرد داشتم دیونه می شدم ؛ از چند تا از بجه محل هامون پرسیدم این یارو کیه گفتن میترا گفتم چه جور آدمیه گفتن درست اینطوری تیپ می زنه ولی ما تاحلا با کسی ندیدیمش .
چون من تا اون موقع هیچ دختری رو دوست نداشتم و یا بهتر بگم اصلا راجع این موضوع حتی فکر هم نکردم برایم جالب بود و از طرفی من هنوز میترا رو درست حسابی نمی شناختمش و از این دو بگذریم چون خانواده ما از خانواده های اصیل تهران هست یه همچین دختری رو بعنوان مثلا نامزد من قبول نمی کرد یا اگه می فهمیدن من همچین دختری رو می خوام من و می کشتن یه چند روزی گذشت و من تو فکر این بودم که چه جوری با میترا صحبت کنم یا بهش بگم دوست دارم یا ازش بخوام یه جوری بیاد بیرون که من بتونم به خا نواده ام معرفیش کنم در همین اوضاع احوال بود که از طرف آزانس یه تریپ رفتم که که فقط آدرس خونشون معلوم بود نه کرایه نه مقصد نه مدت زمان تریپ هیچ چیز مشخص نبود . من رفتم ساعت حدودا 2 بودجلوی در وایستادم 2 تا 3 دقیقه طول کشید دیدم یه دختر تقریبا 18 ساله اومد سوار شد من چون تمام فکرم پیش میترا بود اصلا به اون توجه نکردم ولی معلوم بود با کسی دعواش شده چند تا جا رفتیم و ساعت تقریبا 7 بود بر گشتیم خونه نگذاشت من حرف بزنم و 10000 تومن گذاشت و رفت ..این موضوع گذشت و من هنوز تو فکر میترا بودم .
یک هفته گذشت منتظر تماس میترا بودم تا ببینم جوابش چیه تلفن زنگ خورد درسته میترا بود بهم گفت بیا یه کاره مهم باهات دارم مونده بودم کاره مهمش چیه که رسیدم محل قرار دیدم کسی نیست چند لحظه صبر کردم دیدم یه دختر با چادر و هیبت داره میاد طرف من به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که این دختره میترا باشه ولی بود اون میترا بود با چادر یه حجاب کامل بدون هیچ گونه آرایش و... فهمیدم جوابش مثبته سوار ماشین شدیم از زندگی می گفتیم از عشق از جادوی چشمهای معشوق از آینده ار اینکه خوشبخت ترین زوج جهان هستیم از اینکه همه در جلوی چشممان شبیه معشوقمان است از خوشبختی و از همه چیز جز غم وغصه و یا هر چیز که مارو توی این غم و غصه ببره یادم میاد به میترا گفتم یاد آن روزها به خیر که در شطرنج دلم شاه عشق بودی و از کیش رخت مات شدم
میترا رو پیاده کردم و رفتم دیدم با یه دسته گل نشسته دم در و منتظر منه وقتی رسیدم سریع سوار شد و آدرس یه کافی شاپ رو داد که بریم اوونجا وقتی رسیدیم با در خواست زیاد و اصرار فراوان من راضی کرد که باهاش برم تو منم به ناچار در حالی که تمام فکرم پیش میترا بود و به زندگی با او فکر می کردم دیدم روبروی بهار تو کافی شاپ نشستم چند دقیقه ای منتظر شدم تا با اون کسی گه قرار داشت بیاد اما نیومد و یدفعه بهار به من گفت یچی رو بهت بگم منم گفتم بگو اون شروع کرد به گفتن که من عاشقتم تو رو دوست دارم ما باهم خوشبخت می شیم و...
تا اینجای داستان داشته باشید تا بقیش بعد از نظرات شما بگم.
1.باید با میترا ازدواج کنم و قید بهار بزنم
2. بخاطر کمک های بیشمار بهار روم نمی شد بهش بگم نه
3.میترا اون دختر اون تیپی بخاطر من عوض شده بود
4.در صورت عدم موافقت من بهار خودش می کشت
5.من نمی تونستم به راحتی صداقت و کمک های بهار فراموش کنم
دوشنبه 12 شهریور1386
بدون شرح:
1 ) دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو ، بلکه به خاطر شخصيتي که من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم
2) هيچکس لياقت اشکهاي تو را ندارد و کسي که چنين لياقتي دارد باعث اشک ريختن تو نميشود
3 ) اگر کسي تو را آنطور که ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست که تو را با تمام وجود دوست ندارد
4 ) دوست واقعي کسي است که دستهاي تو را بگيرد و قلب تو را لمس کند
5 ) بدترين شکل دلتنگي براي کسي آن است که در کنار او باشي و بداني که هرگز به او نخواهي رسيد
6 ) هرگز لبخند را ترک نکن ، حتي وقتي ناراحتي چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود.
7 ) تو ممکن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي
8 ) هرگز وقتت را با کسي که حاظر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران نه شايد خدا خواسته است که ابتدا بسياري افراد نا مناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شکر گذار باشي
9 ) به چيزي که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن
10 ) هميشه افرادي هستند که تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسي که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکني
11 ) خود را به فرد بهتري تبديل کن و مطمئن باش که خود را ميشناسي قبل از آنکه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد
12 ) زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد که انتظارش را نداري
دوشنبه 12 شهریور1386
قيمت مغز زن و مرد!
دوستان گلم سلام
چند مورد درباره این مطلب:
1 پسرها به ادامه مطلب نرند
2 فقط خانوم ها مجازند
3 دیگه از پسر های گل خودم شرمنده اگه رفتید؟؟؟؟
ادامه مطلب
یکشنبه 14 مرداد1386
داستان عشق............ ........
درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."
یکشنبه 14 مرداد1386
دوستت دارم
تو را چگونه صدا كنم؟
چگونه دستهايت را بگيرم و خالي از هر نياز شوم؟
چگونه سر بر شانه ات بگذارم و ترانه عشق را زمزمه كنم؟
چگونه مي توانم در آغوشت بگيرم و نگاه درياييت را از طوفان هاي بدخيم حفظ كنم؟
چگونه مي توانم قلبت را براي خود نگه دارم؟
و چگونه مي توانم به سويت بيايم در حاليكه عاشقانه مي گويم:
"دوستت دارم"
طوفان قلبم با صداي تو آرام مي شود و درخت هستيم به عشق تو شكوفه مي دهد.
آري،من عاشقم و تا ابد نيز عاشقت مي مانم
سه شنبه 2 مرداد1386
عشق بايد اينجوري باشه
زن جوان:یواش تر برو من می ترسم.
مرد جوان:نه اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان:خواهش می کنم من خیلی می ترسم.
مرد جوان:خوب اما اول باید بگی دوستم داری.
زن جوان:دوستت دارم.حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان:مرا محکم بگیر.
زن جوان:خوب حالا میشه یواش تر برونی
مرد جوان:باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بگذاری آخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود .برخورد موتورسیکلت با ساختمان حادثه آفرید.در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود .پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت وخواست تا آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمی می آید و بازدمی می رود اما زندگی چیزی غیر ار این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را ببرد.
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
شنبه 30 تیر1386
ماجرای عشق و قلب
جلسه محاكمه عشق بود و عقل كه قاضي اين جلسه بود،عشق را محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني
فراموشي كرد. قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند.قلب شروع كرد به
طرفداري از عشق: "آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن او را داشتي؟اي گوش مگر تو
نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اين چنين با او مخالفيد؟" همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند.تنها
عقل و قلب در جلسه ماندند.عقل گفت: ديدي اي قلب؟همه از عشق بيزارند؛ولي من متحيرم با وجودي كه
عشق از همه بيشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت مي كني؟ قلب ناليد و گفت: من بدون عشق ديگر
نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار مي كند و فقط با عشق مي توانم
يك قلب واقعي باشم،پس من هميشه از عشق حمايت مي كنم!!!!
دیگه ببینم بعد یه هفته چند تا نظر هست
ببینم چقدر منو دوست داری؟![]()
خب دیگه بای بای![]()
![]()
![]()
چهارشنبه 20 تیر1386
اهل دانشگاهم(طنز) ولی زندگی خودم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.
استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.
در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره10دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.
اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،
آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.
من به یک نمره ناقابل10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!
و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم
چهارشنبه 20 تیر1386
تخت خواب(طنز)
خيلي وقته تو نختم. بدجور وسوسه ام ميكني. آه!!! بالاخره به دام ميندازمت. دلم ميخواد بهت حمله كنم و پرتت كنم تو تخت خواب. ميدونم كه توان مقاومت در مقابلم رو نداري. تا بهت دست بزنم سست ميشي و خودت رو در اختيارم قرار ميدي. اونوقت بلايي سرت ميارم كه آه و ناله هات به هوا بلند شه. تمام تنت خيس عرق شه و به نفس نفس بيفتي. از حالا ميتونم مجسم كنم كه بدنت از حرارت گر گرفته ميلرزي و ملافه رو چنگ ميندازي... . صبح روز بعد روي تمام بدنت اثر بوسه هاي داغم به جا مونده. واي اگه دستم بهت برسه... . دوستدارت آبله مرغون.
وا... چيه؟! عوض اينكه وايسي اينجا چپچپ منو نگاه كني برو يه فكري به حال اون مغز خرابت بكن... منحرف؟!
یکشنبه 17 تیر1386
خر کيف يعنی چی ؟!(طنز)
خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن :" نه اینجا نیست... اینا بچه های کارشناسی ارشدن
خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استاد حضورغیاب نکنه!
خر كبف يعني اينكه يه لپ تاپ مي گيري دستت اما 2 قرون سواد نداري بهت بگن آقاي مهندس!
خر کیف یعنی راننده تاکسی باشی و دانشجوی پزشکی رو سوار کنی اونوقت وقتی می خواد پیاده شه بر حسب عادت به محیط دانشگاه بگه: مرسی آقای دکتر!
خر کیف یعنی زنگ موبایلت حسابی جلب توجه کنه!
خر کیف یعنی کسب بالاترین نمره میان ترم فقط از راه تقلب و امدادهای غیبی!
خر کیف یعنی فکر کنی کارتت تموم شده ولی در کمال ناامیدی کانکت شی و ساعتها تو اینترنت بچرخی!
خر کیف یعنی بابات قبض موبایلت رو پرداخت کنه و اصلا نپرسه که چرا اینقدر رقمش نجومی شده!
خر کیف یعنی استادت بگه نگران نباش! نمی افتی!
خر کیف یعنی با دوستات بری تریا، دوست اصفهانیت حساب کنه!
خر کیف یعنی توی یک مجلس بزرگ همه چشمشون دنبال مدل لباست باشه!
خر کیف یعنی دانشجو نباشی ولی از سایت دانشگاه، مفتکی استفاده کنی!
خر کیف یعنی پشت چراغ قرمز از ماشین بغلی یه چیزی پرت شه تو ماشینت (مثل شماره تلفن و یا حتی گوشی طرف!)
خر کیف یعنی تو دانشگاه همراه دوستت داری میری ولی پسر همکلاسیت فقط به تو سلام میکنه!
خر کیف یعنی یه جا با یه نفر همصحبت شی و رمانتیک بگه: "از قیافه تون معلومه که
دانشجویین!"
خر کیف یعنی توی مهمونی باشی و یکی از خانومای باکلاس و کار درست فامیل صدات کنه: خوشگل خانوم!
خر کیف یعنی یک منشی با مدیر عامل شرکت ازدواج کنه!
خر کیف یعنی بین کلاس 12 تا 2 و کلاس 2 تا 4 خودتو به یک آدم اهل رو درواسی بچسبونی و بری باهاش ناهار بخوری!
خر کیف یعنی موقع امتحان عملی استاد بره بیرون از کلاس و در رو هم ببنده!
خر کیف یعنی هیچی نخونده باشی و همه رو از رو دست بغلیت بنویسی بعد نمره ت از اون بیشتر شه!
خر کیف یعنی استاد یک سوال قلمبه بپرسه هیچکش جز تو نتونه جواب بده!
خر کیف یعنی وقتی مهمونای شهرستانیتون می رن بچه شون قشنگترین عروسکشو جا بذاره!
هر کس هنوز نفهمیده خر کیف یعنی چی بگه تا بازم توضیح بدم![]()
جمعه 15 تیر1386
همیشه !
وقتی مریم مرا تهدید می کند و می گوید که مرا ترک خواهد کرد
وقتی از هواپیما جا می مانم و ممکن است به آن نرسم
وقتی مرا به دادگاه احضار می کنند
وقتی احتیاج به یک جفت شش دارم تا از حمید ده هزار تومان ببرم
وقتی از تو می خواهم که کاری کنی که مرد همسایه در تصادف بمیرد
وقتی که ماشینم را پلیس می گردد و من می ترسم شیشه های مشروب را پیدا کنند
در همه این اوقات...
خدایا در همه این اوقات به یاد توام و تنها از تو کمک می خواهم
جمعه 15 تیر1386
یک آدم خوش شانس!(طنز)
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد.
از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريهاي كردم كه فهميد جواب «هاي»، «هوي» است.
هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پيدرپي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نمي كردم!
اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب ميبردند.
هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ ميخورد. هر صفحهاي از كتاب را كه باز مي کردم، جواب سوالي بود كه معلمم از من ميپرسيد. اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه ميدانست منو فرستاد المپياد رياضي!
تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و يكي از ورقهها بي اسم بود، منم گفتم اسممو يادم رفته بنويسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي از زمين برميداشتم، يهو جلوم سبز مي شد و از اين كه گمشدهاش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر مي كرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد: دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجياش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه!
يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از بچهها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام!
كسي سوالي نداره؟
جمعه 15 تیر1386
یک تست روانشناسی
سوالی رو که در پایین مشاهده می کنید و یک تست روانشناسی
CSI:Crime Scene Investigation است. متن را با دقت بخوانید، تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند:
یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود. اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد. به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟
چند دقیقه با خود فکر کنید
جواب در ادامه مطلب
ادامه مطلب
جمعه 15 تیر1386
دسترسی به این سایت... (طنز)
وقتی که سایت یا وبلاگی را در ایران فیا-تر می کنند شاید شاهد چنین جملاتی هم باشیم:
مشترک گرامی، بابا فیل.تره، ضایع، تو چرا حالیت نیست. دستت رو از روی اون F5 صابمرده بردار دیگه!
مشترک گرامی، هوی، تو خجالت نمیکشی!
مشترک گرامی، پیشتِ، چخِ!
مشترك گرامي دست نزن جیزه، دِهَه!
مشترک گرامی، به جان مادرم اگه یه بار دیگه از اینورا رد شی با دفعهِ قبل میشه دوبار!
مشترک گرامی، شرمنده، نداری 10 هزار تومن دستی بدی تا آخر ماه، مخابرات الان چند ماه حقوقمون رو نداده، بهت پس میدم!
مشترک گرامی، فیا-ترشکن خوب سراغ نداری، یه کاری کردیم خودمون توش موندیم!
بازم تویی مشترک گرامی، روتو برم هی!
مشترگ گرامی دیگهای نبود، نفسکِش.......
پنجشنبه 14 تیر1386
كارهايي كه ميشه تو آسانسور كرد (طنز)
وقتي در اسانسور بسته ميشه با صداي بلند بگين :نترسين.. نگران نباشين ..لازم نيست خونواده هاتون رو خبر کنين چند لحظه ديگه در باز ميشه
وقتي از آسانسور پياده ميشين دگمه همه طبقات رو بزنين...مخصوصا اگه يه عده هنوز تو آسانسور هستن
يه دوست خيالي تون رو جوري که انگار همراه شما هست به همه معرفي کنين و شروع کنين الکي باهاش حرف زدن
رو به ديوار آسانسور در حالي که پشت تون به همه هست بايستين...اگه شما نفر اولي باشيد که سوار شدين به احتمال زياد بقيه هم همين کارو ميکنن
يه دفه بگين : اي واي ..نه .. بارون گرفت... بعدش چترتون رو باز کنين
از همه آدرس اي- ميلشون رو بپرسين و بعد آدرس هاشون رو مسخره کنين
توي يه دستمال فين کنين سپس به بقيه نشون بدين
در کيفنون رو باز کنين و انگار يکي اون تو هست يواش بگين ..هواي کافي داري؟؟؟
هر کسي که وارد ميشه باهاش دست بدين و يه سلام عليک حسابي بکنين و بگين ميتو نه شما رو جنا ب تيمسار صدا کنه
هر از چند گاهي صداي گربه در بيارين
به يکي از مسافر ها خيره بشين بعد يه دفعه بگين ..ا وه تو که يکي از اون هايي...بعد تا ميتونين ازش فاصله بگيرين
يه عروسک خيمه شب بازي دستتون بکنين و با بقبه مسافر ها از طرف اون حرف بزنين
هر طبفه که ميرسين ..صداي دينگ در بيارين..بعد به يکي از مسافر ها بگين نوبت تو هست ...خدا بيامرزتت
يه صندلي (تا شو) با خودتون بيارين يه دوربين با خودتون بيارين و از بقيه مسافر ها عکس بگيرين
البته اگه ديدين همون پايين تحويلتون دادن به بيمارستان از ما به دل نگيرين
پنجشنبه 14 تیر1386
اعتراضات رسمی یک نی نی چهارده ماهه(طنز)
آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدرلب و لوچه غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید ! plz
خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است !!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!
پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهوارهای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد !
مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت ! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی ! جیش کنی تو شلوارت!
مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی ، که اختیارش رو دارم ! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!
آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید ! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!
خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی " بچه سوسک مرده " بدهد.
آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد ! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم
پنجشنبه 14 تیر1386
عکس
ادامه مطلب

